داستانهای کوتاه و حکایت های زیبا در مورد خدا
گنجشک بر روی شاخه نشسته بود ، از حرکاتش معلوم بود که با خدا قهر است.
گنجشک هیج نگفت. و خدا لب به سخن گشود:
با من بگو از آن چه تو را آزار میدهد . گنجشک گفت:
لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام.
تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟
چه می خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بودم؟
خدا با لبخندی آرام گفت :
ماری در راه لانه ات بود . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند . آن گاه تو پر گشودی
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم
و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته و آرام گریست ...
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۱/۱۲/۲۲ ساعت 0:17 توسط حجت نیکفرجام
|
با عرض سلام و خوش آمد